به اجازه کلیم
رستم به تیغ و رخشن خود از هفتخوان گذشت
مرد فقیر دست تهی از جهان گذشت
عمری است داغ نشه افیون غفلت ایم
ما خفته از قبیله ما کاروان گذشت
زنجیر خانه ایست جهانی که سهم ماست
صور قیامت است که بر ناتوان گذشت
باران اتفاق علاج گذاره هاست
نتوان به دوش شعله ز آتشفشان گذشت
وقتی که جهل بت شد و همسایه بت فروش
بودا هم از مجاورت بامیان گذشت
ماندیم ما و عربده فیل های مست
ابر آمد و ز جنگل ما ناگهان گذشت
بر شانه فقیر نگه کن ابوسفیه؟!!
این زخم تیغ تست که از استخوان گذشت
در جستجوی لقمه نانی شب نکاح
مرد جوان ز آیینه و شمعدان گذشت
چشم ، فرات دل است ، اشک محرم به دوش
تا به کجا می رود ، این گل شبنم به دوش
بادیه تا بادیه ، محمل اشک است و خون
لیلی صحراست این ، خیمه ی ماتم به دوش
گفت که این مرد کیست آمده در کارزار؟
نور خدا بر جبین، بار دو عالم به دوش؟
گفت حسین است این ، خون دل کائنات
تشنه لب کربلا ، چشمه ی زمزم به دوش
مست و فلک تاز بود ، ماه جبین ، ذوالجناح
شیهه زنان می کشید ، عیسی مریم به دوش
صبح قیامت دمید ، صاعقه ی مرگ ریخت
برد به شمشیر دست ، حیدر، پرچم به دوش
***
دشت تکان خورد و رفت ؛ قافله ی آفتاب
ماند شب نینوا ، داغ محرم به دوش
شب يلدا
گفتند دوستانم يلداي تان مبارك
گفتم شبي است زيبا بر دوستان مبارك
امشب دل است و دريا، امشب لب است و خنده
گل مي كند تبسم، پر مي زند پرنده
يلدائيان عاشق، باساز و با ترانه
رقصان و پاكوبان، بر گرد هندوانه
امشب شبي است زيبا، زيبا چو صبح كابل
يك نوبهار ديگر، يك جشن پر تجمل
درهاي شادكامي تا وقت صبح باز است
يلدا شبي گرامي است، يلدا شبي دراز است
اين گونه گفتم و گفت دل در كلام پايان:
ناگفته ماند اما يلداي بينوايان
اين سرزمين رنج است، اين كشور بلاهاست
شب هاش بي ستاره است، اينجا هميشه يلداست
وقتي گلو فشارد عفريت قحطسالي
ديگر چه كيف دارد موسيقي قوالي
وقتي كه كودك اين جا يك لقمه نان ندارد
وقتي كه زن، ستاره بر كهكشان ندارد
وقتي كه شانه هامان زخم پلنگ دارد
شاعر بگو كه يلدا ديگر چه رنگ دارد؟
فرهنگنامه بگذار، يلدا چهار حرف است
قحطي و درد و رنج است، كولاك باد و برف است
يلدا شبي ز شبهاست، ليكن چه سور و سات است
پایان هفت اقلیم، اين جا هزاره جات است
اين جا جماعتي اند بي خانمان و دلتنگ
نوزاد فصل هاشان، نافش بريده با سنگ
اين جا شكستن دل، هرگز صدا ندارد
كفشي اگر نباشد درويش پا ندارد
تقدير اين جماعت، با درد و داغ جفت است
بازار تنگدستي است، سامان خنده مفت است
بازيگران تقدير، خصم گرسنگانند
اينان شكسته شمشير، دربند آب و نانند
مغضوب سرنوشت اند، آواره جهانند
سازي بزن كه اين قوم جز رقص خون ندانند
در چله هاي سرما گل مي كند يتيمي
آيينه است با سنگ، همسايه قديمي
***
گفتم بخوان سرودي، امشب شب خدائي است
تاریکنای امشب ، آغاز روشنايي است
پيكي رسيده از ره، پيكي سپيد دامن
پيك ستاره بر دوش، پيك بهار خرمن
يلدا شبي بلند است ماه و ستاره در چنگ
زيباست شعر بيدل، با نغمه سرآهنگ
بازهم کابل پایتخت بی چراغ،جنون آباد سينه چاكان ،عروس هزارداماد شرق
و شهر هميشه مغرور كه هيچگاه زنجيرغلامي بيگانگان را بر گردن نياويخته است
شهري كه اقبال آن را ستود و صايب جبين ارادت برآستانش نهاد
كابل حلقه وصل سه قطعه از سرزمين هاي پر از گنجينه هاست : شرق ميانه ،
آسياي مركزي و جنوب شبه قاره ي هند. كابل كليد امنيت منطقه است وتادر اين شهر
پرچم صلح به اهتزازدرنيايدآسيا امنيت نخواهد يافت و فرنگستان روي آرامش نخواهد ديد
كابل ديروز در مسير جاده ابريشم قرار داشت و امروزدر قلب كمربند بحران موقعيت دارد
كابل امروز در جستجوي هواي تازه است براي تنفس ، اگربگذارند
كابل در حال مشق دموكراسي است ،اگر فرصت دهند
كابل مي خواهد به مولانا بينديشد ، به شمس روي آورد ، عشرتسراي صايب را از نو بسازد ،
اقاليم پررمز وراز بيدل را كشف نمايد ، و پنجره اي بسوي خوشبختي بگشايد
آري اين جا كابل است با تمام حرفهاي نا گفته اش . و اين هم هديه ناقابل ما به اين شهرافسانوي
شعري براي كابل :
تب سرخ است و موجستان تاول بر لب كابل
كدامين كهكشان بلعيده ماه و كوكب كابل
حكايت ناتمام و شهرزاد قصه گو در خواب
بسي ناگفته ها دارد هزار و يكشب كابل
طناب آورده با خود تا كند بر دار كابل را
مگر با مذهب او فرق دارد مذهب كابل؟
در اين جا خانۀ زنجير بر دوشان نمي باشد
كه پاك است و منزه از غلامي، مشرب كابل
بهاران رفته اما عندليب آواز مي خواند
به ذوق گلفشانيهاي ماه عقرب كابل
جنون آباد دلها پايتخت سينه چاكان است
چراغي نيست غير از ماه روشن در شب كابل
به فرق پادشاهان پاگذارد كودك اين شهر
به اين آشفتگي ها كم نگردد منصب كابل
24/9/87
در اوایل ماه عقرب بود که تعدادی از جوانان ولایت های لغمان و ننگرهار
در جستجوی کار و به امید پیدا کردن یک لقمه نان حلال راه مهاجرت به
ایران رادرپیش گرفتند. در میانه ی راه در ناحیه میوند ولایت قندهار یک گروه
از جنگجویان طالبان این جوانان را به اتهام اینکه شماسربازان اردوی ملی
هستید دستگیرو برای گرفتن به اصطلاح اعتراف تحت شکنجه قرار دادند
در نهایت طالبان خشمگین این جوانان جوینده کار را بطور ناجوانمردانه و
فاجعه آمیز و خلاف کلیه احکام شریعت و قوانین انسانی و ارزشهای
اخلاق و جوانمردی در دشت میوند سزبریدند. به احترام خون این بی گناهان
شعر کوتاهی سروده ام و آن را تقدیم میکنم به شهیدان سربریده ی دشت
میوند
ادامه مطلب
کابل
لای و گل است و جاده . خیل گدا و گاری
مردم هراسناک اند چون لشکر فراری
این شهر پر جماعت انگار پایتخت است
بغض است در گلویش یا خورده زخم کاری
کابل پریده رنگت کو کاکه و ستنگت
کس نیست مرد جنگت پس چیست بیقراری
لرزید و گفت آنک آمدچو روح ابلیس
از ماورای سرحد یک غول انتحاری
صدها کبوتر این جا شاید به خون بغلتند
از جنس لاشخوار است این باشه ی شکاری
در پایتخت تاریک هنگامه و هیاهوست
شاید که انفجار است یا جشن خواستگاری
در روزنامه ها هم اهل قلم نوشتند
برطبل جنگ کوبد آن مرد قندهاری
در کوچه کوچه این جا معراج یک شهید است
بر شاخ هر صنوبر تابوت یک قناری
در آن جهنم سرخ اما نگشت هرگز
از چشم آسمان هم یک قطره اشک جاری
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام لحظات تان آفتابی باد
پس از ماه ها گشت و گذار در شهر ها وولایات مختلف افغانستان اینک دو قطعه شعر بر این صفحه
میگذارم امیدوارم ارزش یکبار خواندن را داشته باشد
ماه قبیله ی عشق
اگر تو ماه شوی شام تار هم سهل است
به ذوق آمدنت انتظار هم سهل است
به حضرت تو که تسلیم یک نگاه تو ایم
اگر تو حکم دهی چوب دار هم سهل است
روایت است که یک صبح جمعه میآیی
به این امید غم روزگار هم سهل است
چو ذوالفقار به دست تو یا علی گوید
اگر که خصم شود صد هزار هم سهل است
به مهر دوست که ماه قبیله ی عشق است
گذشتن از سر ایل و تبار هم سهل است
به عاشقی که ز شمشیر کس نمی ترسد
نگار من سفر قندهار هم سهل است
ووووووووووووووووو
چراغ
نداشت - رفتم و دیدم - شب قلات چراغ
وماه بود فقط . در هزاره جات چراغ
در این قبیله که سیاره ای به تاریکی است
زچشم گم شده چون کشتی نجات چراغ
سیاه بختی ی این قوم طنز تاریخ است
که مرده نیز ندارد شب وفات چراغ
در امتداد سیه چاله هاست خانه ی ما
نه آفتاب و نه بر سقف کاینات چراغ
بگو به عید که این آمدن مبارک نیست
به ملتی که ندارد شب برات چراغ
زحون خویش توان صد فتیله روشن کرد
به بلخ شمع برافروز و در هرات چراغ
هزاره جات چنین بی چراغ هم زیباست
از آن که غیر به منت دهد زکات چراغ
وووووووووووووووو
نه از سزار و نه از کیقباد میگویم
خودم برای خودم زنده باد میگویم
به گوش خاک سترون که سخت لب تشنه است
حدیث آمدن ابر و باد میگویم
قبیله ها همه خواب اند و من ر صبح قریب
چه قصه ها که به ایل و نژاد میگویم
زآب و خاک سمرقند گفته اند بسی
من از تفضل ام البلاد میگویم
به آمدآمد خورشید هرچه گفت دلم
حکایتی است که هر بامداد میگویم
به پاس حرمت تهمینه مادرت سهراب
تو را ذلاور تهمینه زاد میگویم
وووووووووووووو
کم کم صدای هلهله ی جنگ می رسد
فصل جدال آینه و سنگ می رسد
طفل یتیم بر سرگور شهید گفت
میراث دلشکسته به دلتنگ می رسد
وقتی تفنگ ها همه شلیک میکنند
از چارسو جنازه خونرنگ می رسد
وقتی که آب قسمت ماهی نمی شود
دریا و هرچه هست به خرچنگ می رسد
در کشوری که آینه در دست کورهاست
پای غریبه نیز به اورنگ می رسد
ووووووووووووو
چنان قحطسالی شد اندر دمشق
که یاران فراموش کردند عشق
چنان آسمان برزمین شد بخیل
که لب تر نکردند زرع و نخیل (سعدی)
درافغانستان دهقان وابسته به زمین است و زمین متکی به آسمان یعنی
آب باران . اگر در زمستان برف سفید نباردروزگاردهقان سیاه می شود
واگر دربهارآسمان برزمین بخیل شودکشتزارها ازعطش میسوزند علف های نورسته خشک میشوند و دهقاه نگون بخت آواره و خانه بدوش میگردد
امسال با تاسف که اینچنین شد.
بهاری بی باران چشم دهقان مصیبت دیده را اشکبار کرد
قیمت گندم این کالای استراتیژیک سریع و سرسام آورصعود نمود
در بحبوحه ی این بحران و درلحظه های وانفسای گرسنگی از شمال تا حوالی جنوب و صفحات مرکزی کشور سفر کردم
همه چیز از وقوع یک فاجعه خبر میداد.ترس و اضطراب همه جارا فرا گرفته بود. اگر تو هم می بودی میتوانستی حضور بحران را لمس کنی و صدای پای هیولای قحطی را بشنوی.
در کابل پایتخت کشور معلمان اعتصاب کرده بودند و مکاتب درحال تعطیل بسر میبرد. آنها حق داشتند. بایکماه معاش و مواجبی که دریافت میکردند
قادر نبودندحتانیم بوجی آرد بخرند
معاش در افغانستان در واقع خونبهای یک معلم است . آنهااز ته دل فریاد میکردندو معترض بودند از بابت معاش اندک.از گرسنگی آل و عیال . ازبالارفتنسرسام آور قیمتها و از مرگ تدریجی . ولی جناب وزیر معارف گاهی عشوه میکرد گاهی تهدید میفرمود و گاهی نیز وعده های سر خرمن میدادتا بقول خودش فتنه را بخواباند. گویا به ایشان گاهی هم الهام می شدکه دراین اعتصاب دستهای دسیسه گران دخیل است . خلاصه اضطراب فراگیر بودو جوانان برای فرار از کشورنقشه ها میکشیدند و راه و چاره می اندیشیدند. خوشبختانه دراین هیاهوی مرگ و زندگی کاروان کمک ها و گندم های خریداری شده از شمال و جنوب وارد کشور شدکه این نیز البته داستانی دارد. جو وحشت و اضطراب تا حدودی شکسته شدو قیمت آرد تا دوهزار افغانی تنزیل یافت. اگر این جو نمی شکست کسی چه میداندشایدسال بنگلادیش تکرار میشدو عده ای از هموطنان ما از گرسنگی هلاک می شدند. اگر چه انون نیز این خطر وجود دارد و یا شاید دست به اسلحه برده شورش و انقلاب میکردند و این امکان هم وجود داشت که تمام کشور دستخوش شورشهای کورو بی هدف شود و بازارباجگیران وندگیر
داغ داغ شود که حالا نیز این قصه به شکلی جریان دارد.
یادگار من از این سفر چند قطه شعر گونه ایست که اینکیکی از آن سروده ها را به عنوان برگ سبزتقدیم حضور تان میکنم ........................
گل گفت : بی بهار تبسم قیامت است
در محشر سکوت تکلم قیامت است
با سنگدل بگوی که دل مثل آینه است
بین دل و تفنگ تفاهم قیامت است
وقتی که آسمان به زمین میشود بخیل
این های و هوی و قحطی گندم قیامت است
آنکس که دربهشت غنا آرمیده است
کی داند این که بر سرمردم قیامت است
تا کی نشسته یی که قیامت کند ظهور
هرجا که هست دست تظلم قیامت است
صور قیامت است دراین شهر بیقرار
اما کسی نگفت که چندم قیامت است
ووووووووووووووووووو
این جام بلورین که به دست من و تست
مشکن که تمام هرچه هست من و تست
وقتی که شکسته شد خدا می داند
نجوای شکستنش شکست من و تست
ووووووووو
دامن مفشان زما که ما یار تو ایم
تو آیینه ما آیینه بازار تو ایم
مانند دوتا چشم که همزاد هم اند
همسایه ی خوب در به دیوار توایم
وووووووو
گر حنجره ها جداست آواز یکی است
شعراز ملکوت است غزلسازیکی است
حافظ گل و سعدی گل و مولانا گل
یعنی که بهار بلخ و شیراز یکی است
ووووووووو
از دشت مغان لاله ی نوخیز بیار
گل خانه بدوش است هلا تیز بیار
در بزم سماع حضرت مولانا
گر شمس نشد شمیم تبریز بیار
وووووووو
ای زخمی شمشیر تغافل دل من
آواره تر از مسافر گل دل من
باور نکند هیچکس الا من و تو
افتاده به کوچه های کابل دل من
ووووووووو
بایک سلام دوستانه و بدون مقدمه عرض کنم که بنده حقیرپس از جندین
سال رفت و برگشت میان دوکشورهمسایه (افغانستان و ایران) دریافتم که
میان هموطنان مقیم در وطن و مهاجرین عزیزازبعضی جهات و جنبه ها
فاصله های عمیقی وجود دارد ازجمله :
آنکه در وطن زیست می کند فقیر تر اما شادتر است
مهاجر دلهره دارد مضطرب است بیشتر رنج می برد
و کمتر از ته دل می خندد
خنده قاه قاه را درمیان جماعت مهاجر کمتر شنیده ام
مهاجر بیشتر برای زمان حال زندگی میکندو کمتر به فردای خویش امیدوار است
در حالیکه افغانهای مقیم در وطن رنجها و مشکلات امروز را بااین آرزو که
فردای روشنی درپیش خواهد بود تحمل میکنند
یعنی زندگی به امید فردا
در افغانستان حضورامید و اعتماد رابیشتر میتوان احساس کرد
آنهاییکه در داخل اندنسبت به مهاجرین غالبا فقیر تر اند و بیکار تر
سرسخت تر اند و سختکوش تر
بیماری در داخل بیشتر از نوع بیماری های فزیکی و جسمانی است
اما در میان مهاجرین اغلب مریض ها بیماران روحی ـ روانی اند
آنها که در وطن زندگی میکنندمغرورتر اند و بلند ترحرف می زنند
اما مهاجرین دلشکسته تراندو آرام و آهسته حرف میزنندچیزی شبیه
نجوا
داخلی ها دست و دلبازتر و رادیکال تراند
مهاجرین زرنگ ترو محافظه کارتر اند
البته این مواردحکم قطعی نیست و تحقیقاتی هم در زمینه انجام نشده است . از این گذشته در همه جا و در میان اقشار مختلف افغانهای داخل
و مهاجرین خارج از کشورفکر ها سلیقه ها و گرایش ها از این فردتا آن
فرد ممکن است فرسنگها فاصله داشته باشدچه رسد در میان ملیونها
انسان . ولی به هرحال نمای کلی اینچنین بنظر میرسد. دراکثر جاها
میتوان چنین تصویر ها و تفاوت هایی را مشاهده کرد. باز هم تکرار میکنم
این موارد قطعی و صد در صد نیست. در بین افغانها در داخل و همچنین
در میان مهاجرین لایه ها قشر ها و تفاوت های زیادی وجود دارد لذا نمیتوان
در مورد همه یکسان قضاوت کرد
ازرحمت توهیچ سری بی نصیب نیست
چون شهر شهر توست کس اینجاغریب نیست
برما که آهوان پناهنده ی تو ایم
یک ذره التفات تو امری عجیب نیست
در حضرت تو اشک امانم نمی دهد
حتا مجال زمزمه ی " یاحبیب " نیست
این جاصدای گام تو احساس می شود
فتح زمین به دست تو آیاقریب نیست ؟
در سوز و ساز وزمزمه ی یاعلی علی
گنجشک حضرت تو کم از عندلیب نیست
آنکس که زخم خورده ی شمشیرعاشقی است
جز حضرت حبیب کس اورا طبیب نیست
در جای جای شهر بلاخیز من امام
دیگر دعاجزآیه ی "امن یجیب " نیست
آن جا که تیغ فقر گلو پاره می کند
وحشی تر از تفنگ بلایی مهیب نیست
با خشم گفته ایم تبار فرنگ را
این قریه های سوخته جای صلیب نیست
بشارت میدهد طبیعت تکان میخورد خاک زایا میشود و نفسهای باد خوشبو و معطر میگردد
بهار معجزه جاودان طبیعت است و رستاخیز سبز زمین
بهار یعنی مجموعه ی خوبیها در یک فصل و در یک چشم انداز
بهار یعنی وقتی که زمین یوسفستان حسن میشود
بهار یعنی جاری شدن . بالنده شدن. و زیباترین فرصتی که درآن انسان با طبیعت نزدیک تر
میشود و بیشتر انس می گیرد
بهار یعنی فصل رهایی . فصل پرواز . وفصل صلح و همدلی
بهار یعنی شکفتن گل لبخند برلبان آنهاییکه مدت هاست رنگ خنده را فراموش کرده اند
بهار یعنی گل سرخ در سبز ترین لحظه های آفرینش
در آغاز بهار بود که آدم برزمین هبوط کرد......پیامبربه معراج رفت... و علی به خلافت رسید
هرسال وقتی بهار میآید آسمان برزمین مهربانتر میشود
طراوت چشمه چشمه می جوشد
درخت سبد سبد گل میآورد
و آتش عشق لمحه لمحه تیز تر میشود
در این فصل (فصل اعتدال هوا ) زمین انرژی زا و خاک گنج آفرین میشود
یاران....بهار با همه ی خوبیها و بشارت هایش بر شما خوبان هموطن مبارک باد
افغانستان......آرزو میکنم این بهار و این سال مبارک مطلع الشمس صلح و خوشبختی
و آرامش باشد برای تو و همه ی آنانیکه به این آب و خاک تعلق دارند..
ادامه دارد.......
بهار بدون صلح تابلوی نفیس و زیبایی است که در آن صحنه های پرکشاکش جنگ و خشونت
نقاشی شده باشد
وقتی بهار باشد و امنیت نباشد جام بلورین پر از شرنگ و شوکران در ذهن انسان تداعی میشود
یک شاعر فلسطینی میگفت :
به گلهای سرخ سلام مارا برسانید و بگویید فلسطین بهار ندارد
اشغالگران بهار را از ما دزدیده اند و لبخند کودکان مارا نیز ......
آری در سرزمینی که موسیقی جنگ نواخته شود پرستو های بهاری پیش از سرودن شاد ترین
ترانه های خود مهاجر میشوند
آنجا در پشت مرز ها در نیم دایره ی جنوب و شرق اشباح نقابدار در کمین نشسته اند
تا آزادی را بدزدند.....خشونت را جار بزنند....جنازه نیم جان صلح را بر نوک برچه های خون آلود خود
مصلوب نمایند
و بهار را از این سرزمین بتارانند
بهار عاشق لبخند های شادمانه ی شماست...اگر بگذارند
در این سرزمین فقر هست.....خشونت هست...تقسیم های ناعادلانه هست
تریاک و تبعیض و تفنگ هست... دلواپسی و دلتنگی هست.. .اما بهار و شکوفه و عشق و
طراوت نیز هست.
در بهار پرستو ها باز میگردند در گلستانها
و ملیون ها کودک و نوجوان وطن راهی مکتب ها و دبستانها میشوند
الفبای بهار حرف اول مکتب هاست
و کودکان این گلهای متحرک و خوشبوی زندگی با چهره های شاد و اراده های مصمم
بسوی مکتب میروند تا مشق صلح را بیاموزند....و یادبگیرند که وقتی بزرگ شدند ورود کاروان
سبز پوش بهار رادر این جزیره ی ناآرام قدغن نکنند
یادبگیرند که صلح مقدس است..... وامنیت یوسف گمگشته ی افغانهاست
یادبگیرند که از فرمان پیامبر عقل سر نه پیچند....شبها خون خواب نبینند
و با تفنگ و نارنجک و رویاهای خوف انگیز به رختخواب نروند
یاد بگیرند که افغانها برادر هم اند....و در این قطعه خاک جا برای هیچکسی تنگ نیست
یادگیرند که تبعیض چشم منطق را کور میکند
و کوبیدن برطبل خالی قوم و قبیله شیاطین فتنه را بیدار میکند
یادبگیرند که وقتی فردا بزرگ شوند پیوند های از هم گسسته را از نو برقرار نمایند
و به انسان فقط به خاطر انسانیت اش احترام بگذارند
یاد بگیرند که بهار در شمال وقتی زیباست که دره ها و جنگل های جنوب نیز آکنده
ازعطر ملایم و روح انگیز بهار باشد
یاد بگیرند که عشق زیباست.......وطن کشمیر است.....آزادی گوهریست بی بدیل و گرانبها
صلح اکسیژن زندگی است
کتاب نردبان یک ملت بسوی قله های خوشبختی است
و قلم آن هدیه آسمانی به اهل زمین است که خداوند به آن سوگند خورده است
و حرمت آن نباید شکسته شود
بهار را گرامی میداریم و از بارگاه خالق بهار تمنا میکنیم که سال نو خورشدی را برای ملت
و کشور عزیز افغانستان سال استقرار صلح....سال امنیت پایدار...سال ختم جنگها و خشونت ها
و سال سربلندی و خوشبختی قرار دهد
آرزو میکنیم که در این سال هیچ قطره خونی به ناحق برزمین نریزد
قلب یتیمی شکسته نشود
چراغ بیوه زنی خاموش نگردد
زور و زر بر عقل و منطق پیروز نشود
عشق شکست نخورد
ازدواجها آسانتر شود
آوارگان تحقر نشوند
هیاهوی تفنگها و نفیر گلوله ها به خاموشی گراید
و این سال آیینه ی باشد که همه ی افغانها بتوانند جلوه های عشق و همدلی و اتحاد
قبایل را در آن تماشا کنند
آمین یارب العالمین
شب تکه ایست از ابدیت
شب ملکوت زمین است پر از اکسیژن عشق
شب اقیانوس تنهایی است سرشار از واژه های سکوت
شب عطر پیامبران را در هوا منتشر می کند
و زمزمه های عاشقانه ی اهل راز و نیاز را
در قلمرو شب فرشتگان می آیند بال در بال ......در ضیافت اشکها
و جشن بی چلچراغ دلهای عاشق
شب نردبانی بافته از زنجیر لحظه هاست که فاصله آسمان را با زمین
کوتاه می کند
شب کلمه ایست از کلمات خدا ......و معبدی است مقدس
آراسته با قندیل های نماز و نیایش
چون هیاهوی روز فرو می خوابد .......رنگها بیرنگ می شوند
و فکر مجال پرواز پیدا می کند
اگر شب نبود شعر گل نمی کرد
اگر شب نبود سقف آسمان برای اهل زمین بیگانه می شد
و کهکشانها ناشناخته می ماندند
شب سخاوتمند است.....نگاه کن که با ملیون ها ستاره به استقبالت
آمده است
شب محرم راز است و چتر بلندی است که عیب ها و کژی های
ملیونها گناهکار سیاره ی زمین را جوانمردانه می پوشاند
شب را خدا آفرید تا انسان لذت تنها شدن را احساس کند
و ازلحطه هایش پل بسازدبرای عروج به آنسوی آسمانهای ناشناخته
شب را دوست دارم که اقیانوس سکوت است ....
ای کاش جغرافیای زمین آنگونه می بود که در آن هیچکس فقیر نمی بود
و هیچ انسانی شب را گرسنه نمی خوابید
هیچ چشمی نمی گریست
و هیچ دعایی در وسط آسمان و زمین معلق نمی ماند
ای کاش سرزمین من...شهر من ...پایتخت تاریک من شبهایش مثل
سرزمین همسایه پر از مشعل های رنگارنگ شود
آیا آن روز فرا خواهد رسید که بگوییم : افغانستان دیگر جزیره ی تنها
و فراموش شده نیست ؟
آیا دوباره آن بهار های بی گلوله و بمب را تماشا خواهیم کرد؟
افغانستان . قلب من .
بلند شو . تبسم کن . قامت برافراز . ... فردا بهار می شود
فردا رقص گل سرخ را جشن می گیرند... تو نیز بخند
میدانم شانه هایت هنوز زخمی است.....و زخمهایت هنوزخونچکان است
اما امیدوارم این آخرین بهار آغشته در جنگ باشد .
افغانستان . سوگند به خالق بهار که یکمشت خاک عبیر آمیزت را
به خروار ها زر نخواهم فروخت
و خرابه های برجا مانده از جنگ ات را
با زیباترین شهر های عالم برابر نخواهم کرد
افغانستان . لبخند بزن بهار نزدیک است
میدانم لحظه هایت هنوز تاریک است و شب آلود اما خوشحالم و
دوست دارم شب را که شب جاده ایست که عنقریب به مجمع الجزایر
مرجانی خورشید منتهی می شود .
صبح نزدیک است .
پیک بهار قامت ات را گلباران خواهد کرد .
ووووووووووووووو
افتاده هر سو دل بر سر دل
آن غرقه در خون واین نیم بسمل
هردم شهید تقدیر خویشیم
پایان ندارد این دور باطل
از چشم خود نیز طرفی نبستیم
ما خانه بر دوش او پای در گل
ما را به هر سو دل می کشاند
وادی به وادی منزل به منزل
از چشم شوخش ای دل حذر کن
خون می فشاند شمشیرقاتل
لیلی فسانه است فکر دگر کن
تا کی دویدن دنبال محمل
پیوند دلها میراث عشق است
از هم جدا نیست دریا و ساحل
وووووووووووو
کتاب ضیافت افلاطون را تازه تمام کردم . کتابی است ارزشمند و بسیار گرانسنگ با درونمایه عشق
که بقول خودش نزدیکترین خویشاوند انسان است . ضیافت افلاطون کتاب عشق است و دفترشیدایی .
تا این کتاب را نخوانده بودم به درستی نمی دانستم که چرا افلاطون فیلسوف و طراح نخستین
مدینه فاضله را معلم عشق و درادبیات فارسی فلاطون خم نشین می گویند .
کلمات و قسمت هایی از متن این کتاب را نقل میکنم :
عشق سرچشمه بزرگترین منافع بنی آدم است
نگهبانی نیرومند تر از عشق وجود ندارد
عشق چنان شجاعتی به عاشق می بخشد که گویی طبیعت بزرگترین قدرت را درنهاد او گذاشته است
هیچ چیز به اندازه عشق مرگ را به کام انسان گوارا نمی سازد .
قلمرو عشق تنها جان و تن انسان نیست سراسر جهان هستی قلمرو عشق است .
عشق نزدیکترین دوست و خویشاوند انسان است و شفابخش درد هایی است که راه سعادت و
خوشبختی را بر بشر فرو بسته است .
عشق از دلهای آکنده از خشونت روی بر می تابد .
اروس خدای عشق بر هر کس که نظر بیندازد شاعر می شود .
افلاطون به نقل از اریستوفانس ( شاعر یونان که معاصر افلاطون بود) مینویسد :
به عقیده من هنوز نوع بشر معنی قدرت و توانایی عشق را ندانسته است . اگر میدانست
سراسر زمین را پرستشگاه عشق می ساخت .
همینطور افلاطون در کتاب ضیافت که در واقع عاشقانه های این فیلسوف است قسمت هایی
از یک غزل ( آگاتون ) شاعر معاصر خود را که درباره عشق سروده است نقل کرده که اینک ترجمه
فارسی آن را با هم می خوانیم :
آری عشق است که در میان مردمان صلح و آشتی برقرار می کند
به دریاها سکون و آرامش می بخشد
و توفان های خشمگین را فرو می نشاند
به رنجبران اندوهگین نشاط می بخشد
و آنهارا در رویاهای شادی بخش فرو می برد
عشق است که مارا از بیگانگی رهایی بخشید
زبان ما را فهمید و ترجمان آرزوهای ناگفته ما شد
عشق سینه هامان را از کینه بپیراست
و شمع محبت و مهرورزی را در معبد تاریک دلها مان بر افروخت
دستور عشق است که مردم با هم بیامیزند
آنجا که او فرمانرواست ادب و بزرگواریست.
عشق مایه حیرت فلاسفه و خردمندان است و مرشد با افتخار فکر و اندیشه .
او پدر فراوانی و ظرافت و زیبایی و منبع آرزوهای نیک و خجسته است
رهاننده از رنج است و سرچشمه امید ها
راهنمایی بهتر از عشق نیست .
من سر در پای الهه عشق می گذارم و او را باشور انگیز ترین نغمه ها ستایش میکنم
سرود عشق جانها و جهانها را شیفته ی خود کرده است
طبیعت ناپایدار ما جز با دستیاری عشق به ابدیت و جاودانگی نخواهد رسید .........
ووووووووووو
حالا که از عشق و در توصیف عشق سخن گفته شد سخن یک فیلسوف دیگر را هم نقل
میکنم که میگوید : عشق یعنی توقف فکر .
فیلسوف معاصر هند عشق را اینگونه تعریف میکند :
مردم به هم میگویند:( به شما علاقه دارم ) چرا به هم نمی گویند (عاشق شما هستم )
برای اینکه میترسد . عشق تعهدآور است . عشق درگیر شدن است . عشق خطر کردن
و مسولیت پذیری است و رنگ جاودانگی دارد . در حالیکه علاقه داشتن گذرا ست.
یعنی امروز دوست تان دارم و فردا ممکن است دوست نداشته باشم
وووووووووووووووو
سخنان این فلاسفه آدم را بیاد شعر ماندگار حضرت لسان الغیب می اندازد که فرمود :
جگر شیر نداری سفر عشق مکن ........والسلام.....
دیالوگ و گفتگو به منظور کشف حقیقت و رفع سو تفاهم ها و کدورت ها یکی از نیاز های اصلی
انسان امروز است
گفتگوی دو انسان دو جماعت دو قبیله دو ملت و در نهایت دو تمدن بهترین و انسانی ترین وسیله
برای غلبه بر اختلافات و کشمکش هایی است که هرگاه این کشمکش ها متوقف نگردد ممکن است
به دردناک ترین فاجعه های انسانی منجر شود .
گفتگو به عنوان حلقه اتصال و نردبان صعود بشر به قله آرامش و حیات صلح آمیز اختراع دانشمندان
جدید و نظام های سیاسی امروز نیست . این گوهر در ذات آدمی نهفته است .
انسان فطرتا تشنه گفتگو و مفاهمه است و دنیا علی رغم کژی ها و ناراستی هایش منطق های
پیروز و احتجاج های برتر و حکیمانه را در حافظه خود حفظ می کند.
مردان بزرگ با منطق گفتگو و جدل های صلح آمیز به مرز حقیقت نزدیک شده اند واین سنت تا
آنجا که حافظه تاریخ یاری می کند لااقل سابقه دو هزار و پنجصد ساله دارد .
سقراط در کوچه های آتن و در اجتماعات شهروندان و مجالس شاعران و فلاسفه و اهل سیاست
در پی کشف حقیقت و نشان دادن آن به دیگران از طریق گفتگو و دیالوگ های صلح آمیز بود .
او می گفت : من علم و هنر ندارم فقط هنرم این است که مانند مادرم فن قابلگی میدانم .منتهی
مادرم زن ها را به هنگام زایمان شان یاری و مدد میکرد و من عقل ها و ذهن ها را از طریق
گفتگو کمک میکنم تا زاینده و بارور شوند .......
بله بسیاری از جنگ ها و نزاعهای بشردرست هنگامی آغاز می شود که باب گفتگو و مذاکره
مسدود شده باشد . و غالبا جنگها را کسانی آغاز می کنند که منطق و استدلال کافی برای
اثبات به اصطلاح حق خود نداشته باشند. .......
بیایید حتا با سرسخت ترین دشمنان خود راه آشتی و گفتگو را باز بگذاریم و این را بپذیریم
که در زیر این آسمان کبود جا برای هیچ انسانی تنگ نیست دنیا به قدر کافی بزرگ است
اگر دلهای ما خیلی کوچک نباشد. فقط کافی است خود را بزرگتر از دیگران تصور نکنیم .
در مناقشه ها به عوض آنکه برطبل جنگ بکوبیم فرهنگ مدارا و منطق گفتگو را به همدیگر
تعارف نماییم .
دیدیم که مصیبت های عظیم وقتی به افغانستان هجوم آورد که ما در حل اختلافات خویش
اصل گفتمان را فراموش کردیم ... و دریغا که امروز نیز اینچنین است و ما هنوز این توفیق را
نیافته ایم که از گذشته غمبار و تجربه های تلخ و تاریک خویش عبرت بگیریم .
همه مشت بر سندان می کوبیم ...تیر به تاریکی رها می کنیم ...
رجز های خوف انگیز می خوانیم... و اگر اغراق نشود مانند عصر جاهلیت قبل از اسلام
بر اصالت قوم و قبیله و نژاد خویش فخر می فروشیم.... و جنگنامه های افتخار آمیز ؟ در
وصف تیره و تبار خویش می سراییم....و در چنین آشفته بازار پر از توطیه و تبلیغات گاهی
نخستین چیزی که قربانی می شود حقیقت است...........
گفت : ای وا ... چه بدقواره شدی
ساکت و سرد و سنگواره شدی
نه ستاره نه ماه آوردی
گرچه چون ابر پاره پاره شدی
گشتی و گشتی و در آخر کار
چشم بد دور هیچکاره شدی
مثل بودا زجا نمی جنبی
یا مگر اهل استخاره شدی
گفتم ای دوست طنز شیرین است
بشنو از من که ما هپاره شدی
با تو همزاد و همسفر بودم
ناگهان دیدمت ستاره شدی
ججججججججججج
این غزل را که همین امشب نوشته امتقدیم می کنم به عزیزانی که با قبول
زحمت لطف می کنند و این وبلاک را مشاهده می فرمایند .
خانه ات کابل است هلمند است ؟
دل به دیدارت آرزومند است
خنده کن کاین دلی که من دارم
سخت محتاج یک شکرخند است
بلخ مال تو قندهار از من
بین ما صد هزار پیوند است
پشت این خال و خط چه می گردی
هر کجا دل رود سمر قند است
گفت شکر فروش شهر مزار
جان من پارسی همان قند است
فارسی بانوی غزل ها را
آسمانی ترین گلوبند است
دل غریبانه می شکست دریغ
کس ندانست قیمتش چند است
وووووووووو
